ديروز ساعت ۳:۳۰ كه رسيدم خونه تو خواب بودی منم خيلی خوابم ميومد ،راستشو بخوای آرزوی چنين موقعيتی رو داشم كه منم بخوابم ولی انقدر دلم برات تنگ شده بود كه تا ساعت ۵:۳۰بالا سرت نشستم تا بيدار شديو ازون لبخندای خوشگلت كه منم مثل مادرای ديگه فكر نمی كنم كه قشنگتر از اون تو دنيا باشه رو بهم تحويل دادي.
پنجشنبه دوهفته پيش كه شنبش تعطيل بود هوس كرديم ما كه عيد مسافرت نرفتيم يه مسافرت كوچولو بريم.ديگه با شك و دودلی راه افتاديم رفتيم كلاردشت.هوا بد نبود يكم خنك بود.
جمه نصفه های شب با صدای بيني ارغوان كه نشون می داد سرما خورده از خواب بيدار شديم.
ديگه حسابی حالمون گرفته شد. بچم هنوز كامل خوب نشده و اين مريضی كوچولو حسابی ضعيفش كرده.
ارغوان جونم آخه تو كه می دونی مامانت انقدر بی طاقته مريض نشو ديگه.
راستی گفته بودم ارغوان هميشه نانايو دستسی رو قاطی انجام می ده ،روز جمعه داشتيم فيلم حنابندو ن داييشو نگاه می كرديم ديديم برا خودش خيلی شيك نشسته دس دسی می كنه و نيشش تا بناگوشش بازه.نانايشم تازگيا شده عقب جولو كردن سرش.بازم خوشحالم تو ده ماهگی بلاخره اين دوتارو تفكيك كرد :)
ديگه تا تولد ارغوان كه مدتهاست انتظارشو می كشم حتی قبل از به دنيا اومدنش يكماه ونيم بيشتر نمونده .بايد برنامه ريزی كنم ، اگه در مورد تولد يكسالگی بچه ها نظر يا تجربه ای دارين لطفا برام بنويسيد.