ساعت 12 شبه و من یه قصه بی سرو ته از یه ماهی که از پدر و مادرش دور شده و گم شده دارم واسه ارغوان تعریف می کنم.
یه دفعه ارغوان می گه: مامان من یه قصه کوچولو بگم
ارغوان با صدای بلند تو رختخواب با آب و تاب: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود................توی یه جنگل بزرگ یه دریای بزرگ بزرگ بزرگ بود که توش ماهیایی زندگی می کردن...................ماهی کوچولوی قصه ما تنها بود آخه پدر مادرش، اونو تنها گذاشته بودن و رفته بودن یه دریای دیگه. آخه می دونی اونا پدر و مادر ناتنی بودن
من: ارغوان ناتنی یعنی چی؟
ارغوان: یعنی بد. خلاصه این پدر و مادر دیگه خوب شدن و برگشتن پیش بچه شونو و دیگه قول دادن تنهاش نزارن
خلاصه دیشب ما با این قصه آموزنده دخترمان به خواب رفتیم