ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

داستان
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳  

ساعت 12 شبه و من یه قصه بی سرو ته از یه ماهی که از پدر و مادرش دور شده و گم شده دارم واسه ارغوان تعریف می کنم.

یه دفعه ارغوان می گه: مامان من یه قصه کوچولو بگم

ارغوان با صدای بلند تو رختخواب با آب و تاب: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود................توی یه جنگل بزرگ یه دریای بزرگ بزرگ بزرگ بود که توش ماهیایی زندگی می کردن...................ماهی کوچولوی قصه ما تنها بود آخه پدر مادرش، اونو تنها گذاشته بودن و رفته بودن یه دریای دیگه. آخه می دونی اونا پدر و مادر ناتنی بودن

من: ارغوان ناتنی یعنی چی؟

ارغوان: یعنی بد. خلاصه این پدر و مادر دیگه خوب شدن و برگشتن پیش بچه شونو و دیگه قول دادن تنهاش نزارن

خلاصه دیشب ما با این قصه آموزنده دخترمان به خواب رفتیم

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥  

ارغوان: مامان من که تو دلت بودم حواسم نبود دستم خورد به قلبت، قلبت شکست.

مامان: خوب

ارغوان: منم قلبتو جارو کردم و چسبوندمش سرجاش. بعدشم شیکمتو ترکوندم اومدم بیرون

مامان:متفکر


کلمات کلیدی:
عکسهای تولد
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸  


کلمات کلیدی: