ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  

مامان: وای دارم می میرم از خستگی

ارغوان: وا مامان تو  که نباید خسته بشی.

مامان: چرا؟

ارغوان: آخه تو مادری پدرا خسته می شن.

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧  

نصف شب رفتم بالاسرش می بینم تو جاش بارون اومدهسبزلباساشو عوض کردم اوردمش پیش خودم خوابوندم.

صبح زنگ زدم بهش:

من: ارغوان دیشب تو جات بارون اومده بود

ارغوان:یادم نیست مامان

من:یعنی چی یادم نیست قول بده از این به بعد تکرار نشه، هر وقت جیش داشتی منو صدا کنی

ارغوان:آخه مامان من دیشب داشتم خوابای شیرین می دیدم دلم نیومد بلند شم، مجبور شدم همونجا جیشمو بکنم تا خوابام خراب نشه

 


کلمات کلیدی: