نصف شب رفتم بالاسرش می بینم تو جاش بارون اومده
لباساشو عوض کردم اوردمش پیش خودم خوابوندم.
صبح زنگ زدم بهش:
من: ارغوان دیشب تو جات بارون اومده بود
ارغوان:یادم نیست مامان
من:یعنی چی یادم نیست قول بده از این به بعد تکرار نشه، هر وقت جیش داشتی منو صدا کنی
ارغوان:آخه مامان من دیشب داشتم خوابای شیرین می دیدم دلم نیومد بلند شم، مجبور شدم همونجا جیشمو بکنم تا خوابام خراب نشه