ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤  

ارغوان الان کلاس نقاشی و زبان و ارف می ره.

مامان شمی سعی می کرد درس جدید ارف رو باهاش تمرین کنه. ولی ارغوان خانم توجه نمی کرد.

آخرش ارغوان: آخرش من نفهمیدم باید چیکاره بشم. نقاش بشم. موسیقی دان بشم،معلم زبان بشم، آخه از دست شما من چی کار کنم.

ما:تعجب

خلاصه من هم گفتم ایجاد انگیزه کنم بهش گفتم اگه این درس رو یاد بگیری برات همین امروز می ریم اون عروسکی که می خوای می خریم.

ارغوانم بعد از کمی تمرین گفت: مامان یه نظری دارم،نمی شه جایزه رو تبدیل به کادو کنیم.

ما دوباره:تعجبدیگه دیدیم از پسش برنمیایم دست از سرش برداشتیم.

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
روانشناسی مخصوص کودکان
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤  

ارغوان یه کتاب دستشه داره می خونه.

بابا حمید: این چه کتابیه می خونی ارغوان

ارغوان: این کتاب روانشناسی مخصوص کودکانه. می دونی بابا شخصیه شما نمی شه بخونی.

بابا حمید: حالا چی توش نوشته؟

ارغوان: توش نوشته که اگه مامان و باباتون دعواتون کردن چه جوری باهاشون برخورد کنین. وسط حرف بزرگتراتون حرف نزنین.................

وقتی مانیشخنداینجوری شدیم و شروع کردیم به گوش دادن:

ارغوان:هرکاری پدر و مادرتون می گن برعکسشو انجام بدین و..............

خداییش نمی دونم این حرفها رو از کی یاد گرفته چون من تا حالا از این کتابها تو خونه نخو 


کلمات کلیدی: