بابا حمید دراز کشیده جلوی تلویزیون. می گم تو دوباره ولو شدی پشو کار داریم.
با زیرکی نگاهی به ما می کنه و می گه: مامان جان نمی بینی بابام خسته شد، فکر کنم تلویزیون مشکلی داره از صبح بابام داره نگاش می کنه مشکلشو حل کنه. مگه نه بابا جان؟
امروز صبح دم در مهد:
ارغوان: مامان یه کم وایسا روی ماهتو ببینم.
نمی دونم چرا وقتی داشت میرفت تو مهد بغض داشت.