بعد از دو ساعت بازی با دوستاش تو حیاط برق رفت و منم رفتم تو حیاط.
بابا حمید اومد و چون برق نبود رفتیم بیرون کمی قدم زدیم. بابا حمید گفت خیلی خسته ام و منم گفتم پس برگردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
ارغوان: تو زندگی که همه کارا به حرف یه نفر نیست که فقط به حرف بابا گوش بدی،من نمیام خونه.
من:ارغوان منم خسته ام بیا بریم خونه.
ارغوان با بغض:اصلا شماها منو درک نمی کنین، یادتون باشه تو بدترین شرایط از من توقع نداشته باشین درکتون کنم.