| ساعت ۱٠:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠ |
|
این روزها،تجربه عجیبی با تو داشتم. بازیگوشیهای تو در مدرسه و دیکته نوشتن و خشونتهای من برای جدا کردن تو از این بازیگوشیها که بیشتر از اینکه تو را ناراحت کند،خودم را می آزارد. این روزهای ما: برادرم تاب را بست. آستارا دور است،رود دارد. مادرم سردرد دارد. ببر،مار،سوسمار ترس دارد. من درس را دوست دارم. دوستم در آستارا بود. ................................. عاشقتم دختر قشنگم و امیدوارم منو به خاطر سخت گیریهای این روزها ببخشی.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|


