اینم شعری که بابا حمیدبه مناسبت مدرسه رفتن ارغوان نوشته بود و گفتم بزارم اینجا همه بخونن:
تازه از خاک سر برآورده بود.
کمی تشنه بود.
نسیم سلامی کرد و به برگ درخت اشاره ای کرد و قطره شبنمی را که رویش لم داده بود به جوانه پیشکش کرد و رفت.
خورشید خانم از اون بالا بالاها دستی تکان داد.
جوانه لبخندی از خجالت زد. درخت خندید٬ جنگل خندید٬ خداهم خندید.
آهسته آهسته قد میکشید٬ چقدر تازه٬ چقدر جوان
زمین را دید٬ آسمان را دید٬ ابر راه هم دید. لبخند هم نثار خورشید خانم کرد.
مورچه از کنارش بی تفاوت گذشت. زنبوری از کنار گل کناری براندازش کرد و رفت.
نوای زمین شنیدنی بود.
اندکی گوش فراداد و خوابید.
ارغوان امروز اولین روز کلاس دوم رو تجربه کرد. دیشب وقتی فهمید که سرویسش عوض نشده و آقای محمدیه کلی ذوق کرد. ما هم با اینکه خیلی دوست داشتیم امروز صبح رو خودمون ببریمش با این حال چون دیدیم خوشحال شد دیگه سپردیمش به سرویس.
خدا رو شکر خیلی خوشحال بود و کلی ذوق و شوق داشت و کلی از معلمش خوشش اومده بود. 