ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

انتخاب
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥  

پدر من يعني همون باباجي با اينكه خيلي مهربونه ولي زبونش يه كمي..........و خيلي رو حرفش پافشاري مي كنه. منم كه كوتاه نميام و يه وقتايي باهاش كل كل مي كنم

ماجرا از اين قرار بود كه باباجي اينا پارسال خونشونو نقاشي رنگ روغن كرده بودن. همه ديوارهايي كه تو يه جهت بودن و بغلشون داشت ساختمون سازي مي شد رنگش پوست پوست شده.

ديروز من كه رفتم دنبال ارغوان باباجي بهم گفت كه يه نقاش اورده گفته بايد اين ديوارا رو رنگ پلاستيك بزنه كه دوباره اينجوري نشه. خلاصه منم نظرم و دادم و بابا خوشش نيومدو گفت اصلا تو چي كار داريو..........

يكساعت بعدش مامان شمي ارغوانو برده دستشويي.

ارغوان تو دستشويي(كه باباجي نفهمه): مامان شمي ديدي باباجي با مامانم چه جوري حرف زد. خيلي اخلاقش بده. تو چرا اينو انتخاب كردي باهاش ازدواج كردي؟

مامان شمي:

يكساعت بعد.

ارغوان(با داد در حال بالا پايين پريدن رو مبلا): بگين خاستگارا بيان من مي خوام ازدواج كنم.

باباجي: نه خاستگارا برين ما دختر بهتون نمي ديم

ارغوان: نه من دوسشون دارم . مي خوام ازدواج كنم

مامان شمي: باباجي رو ببين منو دعوا مي كنه ، ديدي شوهر خوب نيست

ارغوان: تو خودت بدي باباجيم خيليم خوبه. اصلا من مي خوام يكي مثل باباجي ر انتخاب كنم

خلاصه هركاري مي كنيم اين دختره اين موضوع ازدواجو فراموش نمي كنه

چند روز پيشم سر شام گفت : من مي رم مدرسه يكي مياد دم در مدرسه منو مي بينه مي گه واي ارغوان تو چقدر خوشگلي زن من مي شي؟

بابا حميدم در حالي كه اينجوريشده بود به من گفت: خانوم فكر كنم بايد از يه سال ديگه كارتو ول كني مواظب اين دختره باشي خيلي خطرناكه.


کلمات کلیدی: