ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٤  

شنبه کلی اينجا نوشتم همش پاک شد.

پنجشنبه شب بابا حميد خوابيده بود ،  داشتم ارغوان می خوابوندم که ديدم بهانه می گيره،گفتم شايد تشنشه براش آب اوردم داشت می خورد که ديدم صدای تق تق مياد.

دهنش نگاه کردم چيزی نديدم رفتم دستم شستم (وای مامانم نفهمه)به لثش دست کشيدم ،ديدم بله ارغوان خانوم دندون دراوردن منم داد زدم و باباشو صدا کردم ديدم حميد سراسيمه از خواب پريد و اومد بيچاره بدجوری حول کرده بود اما بعد از اينکه بهش گفتم ارغوان دندون دراورده انقدر ذوق کرد يادش رفت دعوام کنه.

ديگه شب نمی دونم از ذوقم کی خوابم برد.صبح ساعت ۸:۴۵ دقيقه با يه صدای قشنگ که می گفت دده دده دده ماماماماماما بابابابابابا ادهادهاده از خواب بيدار شدم.

رفتم تو اتاقش ديدم بالشتش گرفته بالا سرش باهاش بازی می کنه تا منو ديد ذوق کرد و قشنگترين خنده دنيارو تحويلم داد.

برعکس جمعه صبح ،شنبه ساعت ۶ صبح رفتم چراغ اتاقش روشن کردم که کم کم بيدارشه بريم.ديدم نه خيلی خوابه گفتم ارغوان مامان می خوايم بريم دده.چشاش باز کرد يه لبخند کوچولو زد بعد لحافش کشيد روچشماش پشتش کرد به منو دوباره خوابيد.

احتمالا تو دلش به من خنديده که مامانم نصفه شبی منو ميخواد ببره دده.

 


کلمات کلیدی: