ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٢  

چند ماهه كه همش می گم اين سنی كه ارغوان داره ديگه آخر شيرينيه يه بچه است ولی فرداش می بينم نه اين قصه ادامه داره.

بيشتر كارايی رو  كه تو بچه های ديگه اصلا برام جلب توجه نمی كرد وقتی تو ارغوان می بينم تو شادی غرق می شمو فكر می كنم فقط ارغوانه كه اين كارو كرده.

ارغوان خانوم ديگه خيلی كلمه هارو می گه مثل شيني(شيريني)،سيمين،بدري(خاله من)،شمي(مامان من)،زنين(نازنين)،كاكاو،ما(ماست)،باباجون،ماجون(مامان جون)،بگير ،بيتا(دختر خاله من)،مينا(دختر خاله باباش) و خيلی چيزای ديگه

راستی دندون سيزدهمشم سه هفته ای ميشه كه درومده

چند شب پيش با باباشو سيمين و داييش رفتيم ارمغان كودك براش كاپشن خريديم .ازونجايی كه عاشق سيمين جونشه اونجا همش داد می زد سيمين سينيم

و................و كافی بود يه قدم سيمين ازش دورشه تا ارغوان تند تند صداش كنه.

اينم از مزايای محبت زياد دختر ما واسه سيمين كه اونجا حسابی تابلو شده بود.

فرداش بهش گفتم: كی برات كاپشن خريد

گفت : مامان

گفتم: با كی رفتيم؟

 گفت :بابايی

گفتم :ديگه كي؟

 گفت :سيمين

گفتم :ديگه ؟

گفت: دايی

صبح ساعت ۶:۳۰كه از خونه اومديم بنزين نداشتيم رفتيم بنزين بزنيم ،ارغوان كه خوابالو بود يه دفعه تو بغلم بلند شد با خنده آقايی رو كه داشت بغل ماشين ما بنزين می زد نشون دادو گفت :عمو عمو

خلاصه هی با آقاهه دالی می كرد و شكلك در می اورد كه آقاهه حسابی حواسش پرت شد كلی بنزينا ريخت رو زمين

قابل توجه خانومها كه مواظب شوهرانشون باشن كه اين دخملای جديد هنوز زبون وا نكرده آقايون رو از راه به در می كنن.

بازم از تموم دوستانی كه وبلاگشون تو پرشين معذرت می خوام كه مشكلم هنوز حل نشده.

به مامان ديبا:مشتاقانه منتظر تبادل اطلاعات هستم

 


کلمات کلیدی: