ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠  

ماجرای خواب ارغوانو گفتم.ديشب بابای ارغوان ساعت ۸:۱۵ اومد دنبال ما خونه بابايی ارغوان.

ارغوان تو راه خونه خوابش بردو ما كلی ذوق كرديم چون شامشم خورده بود .ديگه با هزار زحمت گذاشتيمش تو رختخوابو بيدار نشد.ما هم شستيم بعد از مدتها يه فيلم ديديم و غذا هم از بيرون سفارش داديمو جاتون خالی با آرامش خورديم .

فيلم كه تموم شد ديدم خيلی دلم هوای ارغوان شيطونو كرده ،حميدم حرف منو تاييد كرد.

تصميم گرفتيم ديگه اين يه شب زود بخوابيم كه ديدم صدای ارغوان خانوم از اتاقش مياد...............

ديگه خانوم سر حال نانای می كرد و از سر و كول ما بالا می رفت تا يك و نيم شب 

ارغوان ديگه تقريبا همه كلماتو می گه ،تازگيا به من می گه مامانانا

مامانی هم كه شده مامان شمی ،داييشم دايی دون(دايی جون)

ديگه از كلماتش شتر ،حوله و....................

الانم يه كم سرما خورده ،خدا كنه زود خوب شه كه من فردا بايد برم اصفهان ماموريت


کلمات کلیدی: