ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥  

اين روزا  ارغوان خانوم انقده شيرينكاری می كنن كه ديگه به نوشتن من نمی رسه

چند شب پيش ساعت دو و نيم شب ما رو بيدار كرد و خلاصه ما هم مثل هميشه بالشتامونو اورديم تو پذيرايی تا  بخوابه ،ارغوان خانومم كه اصلا قصد خواب نداشت سعی می كرد نذاره ما هم بخوابيم ديگه ساعت ۴ بود كه من و باباش چرتمون برد كه ديدم يه صدايی مياد چشامو باز كردم ديدم نشسته دستشو گذاشته رو صورتشو الكی گريه ميكنه می گه:اووو قدا قدا قدا (خدا)قر قر (قهر)

ديگه دلم براش ضعف رفت گفتم :ارغوان جونم بيا آشتی

پريد بالا دويد به طرفمو منو بغل كرد و گفت:آشی آشی آشی

خلاصه ساعت ۵ صبح خوابيد

ديگه تقريبا تمام كلماتو می گه ،از ديروزم ياد گرفته می گه سنام(سلام)

وقتی يه چيزی رو با ليوان می خوره يا می ره دستشويی بلند داد می زنه دس و خودش محكم واسه خودش دست می زنه و توجه داره كه همه براش دست بزنن

چند روز پيش كه رفتم خونه مامانم داشت برام تعريف می كرد كه امروز ارغوان رفته تو دستشويی جيش كرده كه ارغوان اومد جلو منو داد زد دس و شروع كرد واسه خودش دست زدن

 


کلمات کلیدی: