ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳  

۱-مامان :ارغوان بيا برات قصه بگم

يكی بود يكی نبود غير از خدای مهربون هيچكس نبود يه دختر خوشگلی بود اسمش چی بود ؟

ارغوان : ارغيان

مامان بعد از قربون صدقه و ماچ : اسم مامانش چی بود ؟

ارغوان : مامان نانا

مامان : اسم باباش چی بود ؟

ارغوان: اميد(با فتحه)

۲-چهارشنبه رفته بوديم عروسی ،ارغوان تا عروسو ديد دوييد دنبالشو می گفت ايوس ايوس،منم كه با كفش پاشنه بلند مثل دلقكا دنبالش .

تو ۲ساعت و نيمی كه اونجا بوديم به اندازه ۵ دقيقم ننشست ،خودشو می رسوند به عروسو دورش دست می زد و نانای می كرد.منم كه تابلو دنبالش می دوييدم

يكبارم رفت رو دنباله لباس عروسو خورد زمين

۳-ديروز داشتيم با حميد درباره يه مسئله مهم صحبت می كرديم حواسمون بهش نبود ،ارغوان طبق معمول رو با بالشش بازی می كرد ،يه دفعه ديدم آهنگين داره می گه :نازنين نازنين تا رفتم پيشش هرچی گفتم دوباره بگو نگفت

۴- ۵ دی سومين سالگرد عروسيمون بود و ما الان سومين خونمونو عوض كرديم .

فكر كنم مستاجرا انقدر جابجايی ندارن كه ما داريم.يه شب عيد نشده ما جابجايی نداشته باشيم،البته تقصير خودمونه .

عوضش تا يكماه ديگه انشاله با مامانمينا همسايه می شيمو رفت و آمدمون كمتر می شه.

اونا هم جابه جايی دارن ،اگه ما خونمونو عوض نكرده بوديم پياده ۱۲دقيقه راه بود بين خونه هامون ولی الان دو دقيقست.

البته ما فقط می خواستيم يه كم خونه رو بزرگتر كنيم كه اينجوری شدفقط نمی دونم چرا به جای اينكه من خوشحال باشم حميد خيلی خوشحاله،جالب اينجاست كه برادرم هم خونش همونجاست.(هممون رو سر سيمين خراب شديم)

ارغوانم به دايی جونو سيمين جونش كه غش می كنه براشون نزديك شد.

 


کلمات کلیدی: