ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥  

۱- هر روز كه می رم خونه، ارغوان كلی ذوق زده می شه و می گه بريم دد

شنبه كه برگشتم خونه ذوق زده اومد جلوی در تا منو ديد گفت:برو برو خدا خدا(بچم منتظر بود خدا بياد پيشش) و كلی ناراحت شد كه منم و خدا نيست.

دليلشو كه از مامانم پرسيدم گفت امروز به ارغوان ياد دادم كه همه چيزو خدا بهش داده.

ازش می پرسيم چشماتو كی بهت داده ؟ می گه : خدا

در مورد همه اجزاء بدنش هم همين جوابو می ده.

خلاصه كه بچم خيلی زود فهميده مامانش هيچ كارست و همه كاره خداست.

۲- راستی اين مدت كه ننوشتم يه خورده عمه شدم.

آره سيمينی ارغوان ايشاله مهرماه مامان می شه و من هم عمه می شم.

خلاصه وقتی فهميدم كلی ذوق كردم آخه من خاله نمی شم و همين يه شانسو داشتم.

به ارغوان می گيم سيمين چی داره ؟

می گه :نی نی

می گم : اسمش چيه؟

می گه : سام(در صورتيكه پسر بشه اسمش سام می شه)

بعد می بينم داره الكی يكيو می زنه

می گم مامان چی كار می كني؟

می گه :زدم

می گم : كيو زدي؟

می گه : سامو

بچم فهمیده يه هووی بزرگ داره سرش مياد

۳-تو اين مدت هم جابه جا شديم و هم ديروز محضر رفتيم. خيالم راحت شد ولی واقعا خيلی سخت بود.به قول حميد تو مدت يازده ماه چهارتا معامله كرديم دوبار فروختيمو دو بار خريديم.

من از همينجا اعلام می كنم كه ببخشيدا غلط بكنم ديگه به اين زوديا ازين كارا بكنم.

۵-آخرشم شرمنده اگه بهتون سر نمی زنم خيلی سرم شلوغه .

 

 


کلمات کلیدی: