ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

 
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦  

اول سلام.

دوم عيد همگی مبارك سال خوب و پر از سلامتی و شادابی داشته باشيد.

سوم بزرگترين عيدی رو يك روز قبل از عيد خدا به من داد و ارغوان ديگه پستونك نمی خوره.

ماجرا ازاين قرار بود كه شب وقتی از خريد اومديم ديدم ارغوان با دندونش پستونكشو می كشه ، گفتم مامان خراب می شه ديگه نداريا تا اينكه ديدم با حالت گريه اومد گفت مامان ممی خراب،درست(درستش كن).منم گفتم نمی تونمو ،ديگه انداختش كنارو تا چند روز هم سراغشو می گرفت ولی خدارو شكر از سرش افتاد.

اصلا فكر نمی كردم به اين راحتی باشه، مخصوصا برای خوابش خيلی بهش وابسته بود.

ديگه اگه همت كنمو بتونم پوشكشم بگيرم، حسابی خانم می شه.

چهارم اينكه ديگه تقريبا همه چی می گه

چند روزه راه می ره كشدار می گه :مادرررم   منم می گم : دختررررم و دوباره تكرار می شه

پنجم عيدی كه می گيره می گه كادو ،تبلد ارغنانه

ششم داشتيم می رفتيم عيد ديدنی به باباش گفت : بابا بيخر

باباش گفت : بابا جون چی بيخرم

گفت : داماد

باباش :

مامانش : عزيزم چند تا می خوای

ارغوان : دوتا

و با پادرميونی مامان نانا قرار شد بابا پولاشو جمع كنه و يه دوماد حرف گوش كن بخره

هفتم اينكه دنيا مثل ارغوان نداره، نداره نمی تونه بياره،............................................

 


کلمات کلیدی: