ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

رهيس
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥  

۱-پنج شنبه كه داشتيم راه ميافتاديم بيايم سر كار بيدار شد.

ديگه اصرار كه منو ببر سر كارت(هفته پيشش اومده بود و كلي بهش خوش گذشته بود).ديگه كلي تو خيابونا گشتيم با يه مصيبتي باباجيش بردش خونشون.

عصري كه برگشتم گفت: رهيست دعوات كرد دير رفتي؟

گفتم : بله

گفت : من باهات بيام سر كار رهيست دعوات مي كنه؟

گفتم : آره مامان جون(فهميدم كه اينا رو باباجيش بهش گفته راضيش كنه بره خونه)

گفت : رهيستو تيكه پاره كن بخورش

۲-هر داستاني رو كه براش تعريف مي كنيم ،مثلا مي گيم يه خرسه بود فوري مي گه :مامانش كي بود ،باباش كي بود ؟، كجا بودن؟و....................

۳-از سر كار برگشتم مي گه: دلم برات تنگ شده بود، منو تنها گذاشتي، مگه دوسم نداري؟

۴- ياد گرفته كارشو با گريه پيش مي بره. ديروز چند بار الكي گريه كرده و من آرومش كردم. دوباره سر يه چيز بيخود شروع كرد گريه كنه ،ديدم با ناراحتي مي گه : آخه گريم ممياد(نمياد)


کلمات کلیدی: