ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

مگه چه عيبي داره
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳٠  

۱-بابا حميد به احترام فوت داييش چهل روز ريش سيبيلاشو نزده،ارغوان خانم ما هم از ريش سيبيل خوشش مياد ،البته دوست داره بگيره بكنه.

بابا حميد به من مي گه: ريشمو به خاطر تو مي زنم ،سيبيلمو به خاطر ارغوان نگه مي دارم.

منم گفتم : باشه ديگه  منم قهرم باهاتون

رفتم روي مبل دراز كشيدم،ارغوان اومده مي گه: مامان جونم ناياحتي؟(ناراحتي؟)

من با حالت قهر: بله ، برو به بابات بگو سيبيلشو بزنه من خوشحال شم.

ارغوان با حالت بغض(البته اداي بغض كردنو در مياره): نه،سيبيلشو نزنه ، مگه چه عيبي داره،خيلي قشنه(قشنگه)من دوس دارم

من :

۲- جمعه شب چله دايي بابا حميد بود.

فرداش به باباش مي گه : بابا حميد تو كه تو مردونه بودي ماماني(مادر بابا حميد )گيه مي كرد

مي گفت(با حالت بغض و كشدار): يا امان زمون(امام زمان) داداشم ديگه به من زنگ نمي زنه

منم بهش گفتم : آخه داداشت رفته پيش خدا

۳- توي بهشت زهرا همش مي پرسيد: چرا همه گيه مي كنن

منم گفتم : آخه دايي فوت كرده

بعد از چند دقيق با عصبانيت اومده بهم مي گه : برم ازش بپرسم آخه چرا فوت (شمعو فوت مي كنن)كرده.

۴- صبح رفته خونه مامان شمي به باباجيش گفته: بيا ببين دخترت اومده

۵-اينم عكس ارغوان با دوستش ريحانه جان توي باغ كرج


کلمات کلیدی: