ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

دختر سياستمدار
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧  

۱-ارغوان: بابا حميد من تو رو خيلي دوس دارم

بابا حميد:چرا بابا جون

ارغوان : چون مي ري سر كار، كار مي كني، برا من چي مي خري؟

۲-ارغوان هر چند وقت يه بار مي ره داخل يه نقش،يه وقت مي شه نازنين ،من مي شم ارغوان

يه وقت مي شه مامان بعبعي و مامان شمي و بابا جي مي شن شنگول و منگولو بابا حميدم مي شه بعبعي كوچولو ، ديگه مي ره از جنگل براشون علف مياره

يه بار كه تو نقش مامان بعبعي بود داشت با پدر بابا حميد تلفني صحبت مي كرد گفت : من برات علف ميارم 

ديگه ما با اشاره بهش گفتيم بگو برات گل ميارم

حالا ديروز ارغوان مي ره سر سبد لباس مامان شمي و همه لباسا رو مي ريزه بيرون از ته سبد يه تور بلند پيدا مي كنه و مي اندازه رو سرش مياد تو اتاق با عشوه و ناز مي گه من عروس شدم.

بابا جي مي گه : پس دومادت كو

مي گه: تو دومادي

ديگه دست باباجي رو مي گيره و دور خونه راه مي بره. بعد با باباجي تصميم مي گيرن ارغوان عروس كوچيكه باشه و مامان شمي عروس بزرگه

ادامه.................

ارغوان: دوماد چرا دماغت انقده گندست

.........................................................................................................................................

موقع خواب ظهر

ارغوان : دوماد تو برو من مي خوام پيش عروس بزرگه بخوابم

..............................................................................................................................................

ارغوان به سختي قبول مي كنه ببريمش دسشويي به اين بهانه كه دوماد عروسو ببره دسشويي باباجي مي بردش دسشويي مياد بيرون غش غش مي خنده.

مامان شمي : چيه چرا مي خندي؟

ارغوان: جيش كردم رو پاي دوماد


کلمات کلیدی: