ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

حرفهاي گنده تر از دهن
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥  

۱-ارغوان چند روزيه كه مريضه، نصف شب بلند شده مي گه: مامان من نمي خوام بميرم

مي گم : خدا نكنه مامان خوب مي شي

بعدش رفتم براش دوا اوردم، مي گم: بيا بخور خوب شي

مي گه : نه نمي خورم، اصلا مي خوام بميرم

مي گم : اين حرفا چيه؟

مي گه : بگو خدا نكنه

۲-توپاشو دونه دونه اورده مي ده به باباش مي گه براي تو خريدم

مي گم: پس من چي ؟

مي گه: ايشاله براي توام مي خرم.

۳- منو صدا كرده مي گه: مامان بيا يه نظري بده

۴- چون مريضه شبها تو پذيرايي يه پتو مي اندازيم و همه با هم مي خوابيم

ديشب رفته پيش باباش خوابيده بهش مي گم: مي خواي بيام پيشت بخوابم

مي گه: اينجا كه جا نيست ، منم اجازه مميدم(نميدم) سرتو بزاري رو بالشم

۵-مي گه رفتم در خونه پارميدا اينارو زدم درو باز نكردن من كلافه شدم

و..............................هزارتا حرف گنده تر از دهنش


کلمات کلیدی: