ارغوان و مامانوباباش

گل ما متولد 16 خرداد ماه سال 1383 است

عروس خانوم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱  

هفته پيش با ارغواني رفتيم كيش. ديگه انقدر تو هتل شيطوني كرد كه همه مي شناختنش. همه مي گفتن ارغوان.

1-رفته بوديم خريد، من مشغول بررسي لباسا بودم ارغوان رو كرده به مغازه داره

ارغوان: آقا ببين  مامانم چه خوشگله

من:

2- بابا حميد داشت با من حرف مي زد

بابا حميد: اي بابا

ارغوان: چرا به مامانم مي گي اي بابا

بابا حميد : پس چي بگم

ارغوان : بگو I LOVE YOU

بابا حميد : چرا؟

ارغوان : مگه مامانمو دوست نداري خوب بهش بگو I LOVE YOU

3- من و ارغوان سرما خورديم.

ارغوان بدون دمپايي و جوراب داشت راه مي رفت.

باباجي : ارغوان ببين دمپايي نمي پوشي اينجوري سرما خوردي

ارغوان : پس چرا مامانمم سرما خورده؟

باباجي:

4-ديروز ما تو خونه يه كم كار داشتيم باباجي اومد ارغوانو ببره

ارغوان : من نميام

باباجي: تو مگه نمي گي دختر مايي پس چرا نمياي

ارغوان با عشوه : آخه مي خوام پيش خواهرم بمونم

5-مي گم : ارغوان كي شوهر مي كني؟

مي گه : حالا كه نه بايد برم پيش دبستاني

مي گم : بعدش؟

مي گه : مي رم مدرسه بعد دانشگاه

مي گم: بعدش؟

مي گه : مي رم سركار، يكي منو مي بينه. مي گه من ارغوانو مي خوام

مي گم: ما نمي ديم

مي گه : اگه پسر خوبي باشه چي؟مي دين

مي گم : آخه چي كاره باشه؟

مي گه : دكتر ، مهندس باشه بدين ديگه

مي گم : باشه ، بعدش؟

مي گه : مياد خاستگاري، من مي شم عروسش


کلمات کلیدی: