| آموزش رانندگي |
| ساعت ٢:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ |
|
۱- سوار ماشينيم و طبق معمول بابا حميد داره ويراژ مي ده تا از بين ماشينا راه باز كنه. ارغوان : بابا يواش من مثل شهاب مي شما (سه ماه پيش دايي بابا حميد تصادف مي كنه و شهاب پسرخاله بابا حميد كه تو ماشين بوده دماغش مي شكنه) بابا : ارغوان : يواش ، خوب صبر كن ماشين جلوئيا برن بعد ما بريم. ۲- تا ميايم سوار ماشين بشيم جيغ و داد اين خانوم مي ره بالا كه من اين ماشينو نمي خوام. يكي ديگه بخرين. مگه بهتون نگفتم. ۳-ارغوان : مامان نازنين تو خيلي خوبي خيلي مهربوني من خيلي دوست دارم من : قربونت برم منم خيلي دوست دارم ارغوان : اگه منو دوست داري چرا تنهام مي زاري مي ري سر كار ۴- من : ارغوان كلاه و دستكش منو نديدي ارغوان: لابد تو كوه جا گذشتي من : كوه ديگه چيه؟ ارغوان : همون بالاها ديگه با بابا حميد مي رين. خوب منم مي خوام بيام (فكر كنم تو حرفامون و كفش كوه خريدنامون فهميده، بالاخره راضي شد كه وقتي هوا گرم شد ببريمش)
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|



